آخیییییییییییییییییییییش! بالاخره اومدم یه سری زدم مرسی از همه دوستای عزیزم که پیشم اومدن و شرمنده که نتونستم جوابشونو بدم واقعا سرم شلوغ بوده!
ما چند وقت پیش یه عروسی رفتیم عروسی پسر دایی بابام خیلی جالب بود آخه عروس خانم قبلا دوست دختر پسر خاله داماد بوده بعد میاد ۵-۶ سال با عموی من که پسر دایی داماد هست دوست میشه بعدم با خود داماد-قرارم نبوده ازدواج کنن منتها عروس خانم مثلا از لج عموی من میره میشه زن پسر داییش جالب این که همه هم میدونستن! شب حنابندونش با خودمون می خوندیم امشب حنابندونشه دوست پسراش قربونشه خلاصه که کلی متلک گفتیم شب عروسی هم مامانم هی به عموم اشاره میکرد میگفت چه نازه چه ملوسه اینم دوست پسر عروسه حالا چند شب پیش این فسقلی دختر عموم که عکسش اینجا هست اومده بود خونمون هی یواشکی در گوشم میگفت اینم دوست پسر عروسه دیگه این جوریشو ندیده بودیم! من عاشق تو باشم یا تو عاشق من چه فرقی میکند رنگین کمان از کدام سمت آسمان آغاز میشود اینجا خلاصه ی دنیاست پنج و نیم غروب قرار مه ایستگاه باران و قطاری که یا تو را می آورد و یا مرا میبرد. اومدم همین جوری یه آپی کرده باشم! فرا رسیدن ماه مبارک رمضان هم مبارک! عاشق این ماهم کاش بشه همشو روزه بگیرم فردا ۷ عصر پرواز دارم با مامان جونم واسه کیش مجردی دعا کنین هواپیمامون سقوط نکنه سالم بره و بیاد! نزنن بکشنمون!! جمعه ۱۰ شب برمیگردم مواظب خودتون باشییییییییییییییییییییییییییییییین تو را دیشب من از لحن عجیب بغض هایم خوب فهمیدم تو را بی وقفه از باران پاک چشم هایم خوب نوشیدم تو می آیی... می دانم که می آیی و بر ابهام یک بودن٬نگین آبی احساس می بندی و از تکرار پوچ لحظه های تنهایی مرا بر نبض پر کار شکفتن می نشانی تو می آیی... خوب می دانم که پروانه نشانت را میان قاصدک ها دید میان قاصدک هایی که از من تا نهایت دور میشد تو می آیی... تو می آیی و من را از نگاه سرد آیینه شبیه دختری از جنس یک پرواز میان گرمی دستان پر مهرت دوباره باز می گیری تو می آیی و من این را شبیه حجم یک بوییدن مطبوع از آواز اقاقی های سرگردان شبیه یک قنوت سبز نیلوفر میان برکه ای عریان دوباره خوب فهمیدم تو می آیی و من را در حریم امن چشمانت به آرامش٬به فردایی پر از شوق و تپش هایی مقدس می رسانی... تو می آیی... خوب می دانم که می آیی... خدا بر ما می بارد بی امان و یکریز اما کویر سفت و سخت بارش خدا در آن فرو نمیرود انبوه میشود و راه می افتد و سیل به پا میکند پر هیاهو و پر شور و همه میفهمند که خدا بر ما باریده است زیرا عاشق میشویم و نام این سیل به راه افتاده عشق است. گاهی اما ما باغیم و خدا برف خدا بر ما می بارد آرام و بی صدا خاک باغ نرم است و پذیرا خدا بر آن می نشیند و ذره ذره در آن نفوذ میکند بی هیچ غوغا و هیاهویی و کم کم در آن پایین در عمق پنهان روح سفره های روشن آب پهن میشود اما ما خاموشیم و دیگر کسی نمیداند که خدا بر ما باریده است هر چند که باز عاشق میشویم و نام آن سفره های روشن آب نیز عشق است... من ۴شنبه از سفر برگشتم اما بدبختانه اینترنتم قطع شده بود و تا الان نتونستم بیام الانم کافی نت هستم ممنون از همه که بهم سر زدین واسه همه دعا کردم ببخشید که الان به هیچ کدومتون نمیتونم بسرم چون وقتم کمه. در اولین فرصت برمیگردم فعلا بای امروز عصر دارم میرم مشهد واسه ۱۰ روز همتونو دعا میکنم به اینترنتم دسترسی ندارم ولی شما بیایید! وقتی برگشتم نظرا زیاد باشه لطفا این مدتم که من نیستم شیطونی نکنید پ.ن ۱- عذرخواهی از این که تو پست قبلی گفتم کسایی که نمیخوان رای بدن اینجا نیان من احمق بودم که این جوری فکر میکردم و خدا رو شکر که خودم نمیتونستم رای بدم! پ.ن ۲- جدید ترین اس ام اس غضنفر به دوست دخترش ـ جارو برقیتیم آشغال! گرچه من نمیتونم رای بدم اما یه سهمی تو انتخابات دارم با عرض احترام به هر ۴ کاندید محترم (در واقع ۲ کاندید) همون طور که خیلیاتون دیدید مناظره به پا شد... بگم...؟ بگم...؟ میگن دورانی که آقای موسوی نخست وزیر بودن همه ایشونو به نام شوهر خانم رهنورد میشناختن حالا خیلی جالبه که مدارک این خانم جعلی از آب دراومده! حالا بی خیال٬به هر حال حسین حسین شعار ماست موسوی افتخار ماست سعی کنید همتون به موسوی رای بدین کسانی هم که نمیخوان رای بدن دیگه اینجا نیان فعلا بای خوابم میاد حالم خوب نیست چند روزه خیلی به هم ریختم همش اعصابم خرده دوست دارم بعد امتحانا برم مشهد خدا کنه بشه بای بای اولا که شهادت بانوی عالم حضرت فاطمه (س) رو به همه تسلیت میگم. دوما که از من بعیده که ۲ روز پشت سر هم آپ کنم اما باید می آپیدم پس اگه پست قبلیو نخوندی بدو برو بخونش. سوما که هفته پیش دوست جونم از کوه افتاد پایین و تاندون پاش کش اومد. تا ۳ هفته نمیتونه راه بره تا ۲ ماه نمیتونه بدوه تازه تابستونم نمیتونه واسه تیم ملی مسابقه بده آخه رزمی کاره بعد خیلی اعصابش خرد شده ناراحته منم ناراحتم و هیچ کاریم نمیتونم براش انجام بدم از ملت شریفی که دارن این پستو میخونن میخوام که صادقانه واسه دوست جونم دعا کنن تا زودتر خوب بشه خدایا کمکش کن و ضمنا یه کمم سرگرمش کن تا حوصلش سر نره آخه این طفل معصوم طاقت یه جا نشستنو نداره! پ.ن ۱ـ دوست جونم اگه که داری اینا رو میخونی بدون که خیلی دوست دارم و خدا از قهر اومده بیرون منم باهاش صحبت کردم پ.ن ۲ـ کسی در مورد این که چرا اسم عنوان اینه و چه ربطی داره سوال نکنه! خب دیگه بای بای دیروز امتحان هندسه داشتیم استانی ۱۴ تا سوال بود ۲ ساعت و ۱۰ دقیقه سر جلسه بودیم ۱۲ تا از سوالا رو تو یه ساعت جواب دادم ۱ سوالو تو ۱۰ دقیقه ۱ ساعت دیگه رو هم داشتم رو یه سوال دیگه فکر میکردم انقدر عصبیت شدم سر جلسه این شکلی بودم بعدشم نزدیک بود گریم بگیره تازه یادم نبود امتحان استانیه کلی به دبیر بیچارمون فحش دادم خدا منو ببخشیییییییییییییی اصلا همه فحش ها برگرده به طراح سوال بالاخره ثانیه آخر حلیدمش ولی انقدر چرت و پرت نوشتم و کاغذمو خط خطی کردم که نمیدونم چیزی ازش میفهمه یا نه؟؟؟؟؟؟؟ همین خدافظ سلام ملت خوبین؟ این جانب سارا تازه از سر جلسه امتحان ریاضی برگشتم عجب امتحانی بود! اومدم یه خاطره تعریف کنم. یه چند وقت بود خونه ما شده بود پر سوسک جونورا نمیدونم از کدم سوراخی میومدن تو!؟؟ خلاصه روزی نبود که داداشی جونم لا اقل ۲ تا دونه عدد از این سوسکا رو سر به نیست نکنه و منم از دور به تماشا نایستم(...)! چه ادبی شد! یکی از شب های همون روزا...! این جانب میخواستم بعد از n ساعت درس خوندن اونم چه درس خوندنی!) بگیرم بخوابم. از اون جایی که من خیلی مرتب هستم و کف اتاقم هیچ چیزی دیده نمیشد (آخه همه خرت و پرتامو ریخته بودم رو تخت و حوصلم نمیشد برشون دارم) از تمیزی اتاق خیلی کیف کردم و تصمیم گرفتم شب رو در کف اتاق به سر آورم این بود که بالشتم رو برداشتم و کف اتاق دراز کشیدم و به خوابی بس شیرین فرو رفتم... نیمه های شب بود که احساس کردم موهام داره تکون میخوره. (فکرشو کنین چه رویایی) فکر کردم دارم خواب میبینم اما دیدم نه! هموم جور تو خواب و بیداری دستمو بردم داخل موهام که یه چیزیس اومد داخل مشتم منم که تو این فازا نبودم با آرامش گذاشتمش اون ور بعد به زور چشمامو باز کردم که دیدم بله...! یه سوسک قهوه ای درشت و محترم با ۲ تا شاخک گنده زل زده به من! (انگار عاشقم شده بود!) یهو انگار برق بهم وصل کرده باشن از جام پریدم حالا نصفه شبی نمیدونستم دمپایی از کجا گیر بیارم ولی شانس آوردم که به لطف داداش جونم یه سوسک کش گوشه اتاقم بود زود برش داشتم و از بس خوشحال بودم! به جای اینکه درشو باز کنم و روش سم بپاشم بامبی با قوطیش زدم تو سر سوسکه اونم انگار تازه به خودش اومده یهو دویید رفت زیر تختم زود سوسک کشو خالی کردم زیر تختم و... بعد از چند دقیقه دیدم که جناب سوسک محترم زخمی و بی رمق دارن خودشونو میزنن به یه کیسه و کیسه هم صدا میداد انقده خوشحال شدم دوباره با قوطی سوسک کش زدم تو سرش که به رحمت ایزدی پیوست بعدشم با اردنگی پرتش کردم تو سطل آشغال و تصمیم گرفتم که عین آدم رو تخت بخوابم همه چیزا رو انداختم کف اتاق و اومدم رو تخت همین که سرمو گذاشتم رو بالشت دیدم یه صدای خش خش داره از زیر تختم میاد... عجب شبی بود اون شب! می خواهم هر کسی باشم به جز یک پدر بد اخلاق یک راننده اتوبوس بی حوصله یک آدم عصبانی یا یک آدم نا امید که با همه دعوا دارد یا آدم گنده ای که بیهوده باد توی دماغ می اندازد خب مثل این که دیگر آدمی نمانده پس بهتر است فعلا بزرگ نشوم تا ببینم چه میشود... یه شعر به دستم رسیده که خیلی قشنگه حتما بخونیدش خیلی با معنیه خصوصا ۲ بیت آخرش این پیاده میشود آن وزیر میشود صفحه چیده میشود دار و گیر میشود این یکی فدای شاه آن یکی فدای رخ در پیادگان چه زود مرگ و میر میشود فیل کج روی کند این سرشت فیل هاست کج روی در این مقام دل پذیر میشود اسب خیز میزند جست و خیز کار اوست جست و خیز اگر نکرد دستگیر میشود آن پیاده ی ضعیف راست راست میرود کج اگر که میخورد ناگزیر میشود هر که ناگزیر شد نان کج بر او حلال این پیاده قانع است زود سیر میشود آن وزیر میکشد آن وزیر میخورد خورد و برد او چه زود چشمگیر میشود ناگهان کنار شاه خانه بند میشود زیر پای فیل پهن چون خمیر میشود آن پیاده ی ضعیف عاقبت رسیده است هرچه خواست میشود گرچه دیر میشود این پیاده آن وزیر....انتهای بازی است این وزیر میشود آن به زیر میشود...... talk to me aboat what you cannot say to others laugh with me even when you feel silly cry with me when you are most upset share with me all beautiful things in life fight with me againnst the ugly things in life create with me dreams the follow have fun with me in whatever we do work with me toward common goals dane with me to the rythm of our love let us hug each other at every step in our journey forever in love حالا بیاید یه کم بلینکیم تا شروع کنم دیگه منتظرما! با نام او شروع کردم و هر بار با یاد تو مینویسم اولین خواننده من خب بگذریم تازه شروع کردم کی کمکم میکنه؟
خدافظ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد دیگه این جوریا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یه چیزی داره داخل موهام تکون تکون میخوره!![]()
![]()
![]()
سلام!
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت
18:56 توسط سارا| |
چه فرقی میکند
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت
11:47 توسط سارا| |
سلام
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت
11:3 توسط سارا| |
سلام!
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت
21:51 توسط سارا| |
تو می آیی٬می دانم که می آیی...
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت
13:58 توسط سارا| |
گاهی ما کویریم و خدا باران
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت
20:53 توسط سارا| |
سلام!
نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت
10:47 توسط سارا| |
سلام!
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت
8:48 توسط سارا| |
سلام
نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت
15:8 توسط سارا| |
سلام
نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت
12:54 توسط سارا| |
سلام
نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت
15:35 توسط سارا| |
سلااااااااااامممممممممم
نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت
12:21 توسط سارا| |
به نام خدا
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت
12:55 توسط سارا| |
وقتی بزرگ شدم
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت
10:57 توسط سارا| |
سلام
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت
15:31 توسط سارا| |
walk with me in love
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت
19:5 توسط سارا| |
خب ممنون از کمکتون
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت
21:52 توسط سارا| |
سلام
نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت
20:2 توسط سارا| |


